ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺁﯾﻔﻦ ﺗﺼﻮﯾﺮﯼ ﻧﺼﺐ ﮐﻨﯿﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﻮﻥ ﮐﻠﯿﺪﻫﺎﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺟﺎ ﻣﯿﺰﺍﺷﺘﯿﻢ ﭼﻨﺪﻭﻗﺖ ﭘﯿﺶ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﮔﯿﺮﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺁﯾﻔﻦ ﺗﺼﻮﯾﺮﯼ ﺑﺎﻗﺎﺑﻠﯿﺖ ﻋﮑﺲ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ ﺑﺨﺮﯾﻢ،ﭼﻨﺪﺭﻭﺯ ﭘﯿﺶ ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺟﻠﻮﺁﯾﻔﻦ ﻭﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﻋﮑﺴﻬﺎﺭﻭﺳﻮِِﮊﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻩ،ﺗﺎﺯﻩ ﺭﻭ ﻫﺮ ﻋﮑﺴﯽ ﯾﻪ ﻋﯿﺐ ﻭ ﺍﯾﺮﺍﺩ ﻫﻢ ﻣﯿﺰﺍﺷﺖ،ﺍﺯﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﻪ ﻣﻮﻥ ﺑﺎﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﮐﻠﯿﺪ ﻣﯽ ﺑﺮﯾﻢ ﺣﺘﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﯿﻦ ﺍﻭﻧﻮ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﯾﮑﯽ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﻢ ﻗﻄﻌﺎٔﮐﻠﯿﺪ ﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺗﺎ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻧﺸﯿﻢ ﺯﻧﮓ ﺁﯾﻔﻦ ﺭﻭﺑﺰﻧﯿﻢ ﻭﻋﮑﺴﻤﻮﻥ ﺑﯿﻔﺘﻪ.ﺑﺎﺑﺎﻭﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﺗﻔﺮﯾﺤﺎﺕ ﺳﺎﻟﻤﻪ ﺩﺍﺭﯾﻢ؟؟؟؟؟؟
ارسال توسط نــاهـــــیــد
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند
ارسال توسط نــاهـــــیــد


ارسال توسط نــاهـــــیــد

ارسال توسط نــاهـــــیــد

ارسال توسط نــاهـــــیــد
خصوصیات متولدین ماه های مختلف سال در عشق ورزی..... حالا بگو متولد کدوم ماهی ؟؟؟
متولدین فروردین ماه : به هنگام عاشقی گویی در دنیای شوالیه ها و پرنسس ها سر میکند قلبا عاشق است و در عشق پا برجاست. ... ... ...
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
متولدین اردیبهشت ماه: عاشقی بی قرار است و کمرو ولی پرشهامت است و موسیقی بر او تاثیر فراوان دارد
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
متولدین خرداد ماه: بر عشق ما هیچ چیز ناممکن نیست. بهترین عاشق دنیاست و گفتارها و دل اوپر از رویاهای عاشقانه است
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
متولدین تیر ماه: دلی نازک و پر از محبت و از دل سوختن می هراسد.
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
متولدین مرداد ماه: عاشق پیشه است و بی عشق زندگی نمیکند.
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
متولدین شهریور ماه: تا اخرین لحظه عمر آن را در قلبم نگاه خوهم داشت عشق او شعله ای کوچک ولی جاودان استو در پی عشق حقیقی است.
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
متولدین مهرماه: در امور عشق ورزیده است و زندگی اش پر از ماجراهای عاشقانه است
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
زن متولد مهر عشق خود را در عمل نیز به اثبات می رساند.
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
متولدین ابان ماه: هیجان عشق برای او زیبا و پر از جاذبه است و در عشق صادق است
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
متولدین اذر ماه: خوش بین است و راستگو و شاید نگاهی شاعرانه به عشق داشته باشد
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
متولدین دی ماه: شاید در ظاهر بی احساس باشد ولی قلبی گرم و پر از عشق دارد
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
متولدین بهمن ماه: عشق خود را دیر ابراز میکند و عاشق ازادی است. اولین عشق اش قلبش را به تپش در میاورد و هرگز ان را فراموش نخواهد کرد
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
متولدین اسفند ماه: در عشق بی نظیر است. جذاب و پر نشاط است. احساساتی و رویایی است
تاریخ: جمعه 10 آذر 1391برچسب:فال,فال میوه ها,
ارسال توسط نــاهـــــیــد
ﺳﻼﻡ ﺩﻭﺳﺘﺎی خوب وبازدیدکننده محترم ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﮐﻪ ﮔﺬﺍشتم ﮐﺎﻣﻼ ﻭﺍقعیه ﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎن بازدیدکننده ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ که بهم گفت بذارم توی وبلاگ تابقیه دوستان هم بخونن واستفاده کنن راستش خودم دوسه بارخوندم وتحت تأثیرقرار گرفتم یعنی واقعا دلم سوخت واز ته دل ناراحت شدم بخاطر رفتار غیر انسانی که با این جوون داشتن دلم میخواد مثل همیشه این داستان یابهتره بگم این خاطره رو بخونید وبرداشت خودتون رو به دوستاتون برسونید <¤<(منتظر نظرات سازنده تون هستم پس لطفا نظربذارید)>¤> ﺑﺎﺩﻫﺎ ﺭﻓﺘﻨﺪﻭ ﻣﺎ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﻭﯾﻢ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﻫﺎ.......¤¤¤
ادامه مطلب...
تاریخ: جمعه 10 آذر 1391برچسب:داستان کوتاه,داستان عاشقانه,داستان ادبی,داستان واقعی,داستان آموزنده,داستان طنز,داستانهای کوتاه,
ارسال توسط نــاهـــــیــد
درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بيا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خيلی پريشان بود به طرف دکتر دويد و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس ميزد ادامه داد : التماس ميکنم با من بياييد، مادرم خيلی مريض است. دکتر گفت : بايد مادرت را اينجا بياوری، من برای ويزيت به خانه کسی نميروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نميتوانم، اگر شما نياييد او ميميرد! و اشک از چشمانش سرازير شد. دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمايی کرد، جايی که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالين زن ماند، تا صبح که علايم بهبودی در او ديده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت : بايد از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً ميمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنيا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از ديدن عکس روی ديوار سست شد. اين همان دختر بود! يک فرشته کوچک و زيبا...
؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛
<¤<(منتظر نظرات سازنده تون هستم پس لطفا نظربذارید)>¤>
ارسال توسط نــاهـــــیــد
ﺷﯿﻮﺍﻧﺎ ﺟﻌﺒﻪﺍﻯ ﺑﺰﺭﮒ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻣﻮﺍﺩ ﻏﺬﺍﯾﻰ ﻭ ﺳﮑﻪ ﻭ ﻃﻼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺯﻧﻰ ﺑﺎ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺑﭽﻪ ﻗﺪ ﻭ ﻧﯿﻢ ﻗﺪ ﺑﺮﺩ. ﺯﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﻭﻗﺘﻰ ﺑﺴﺘﻪﻫﺎﻯ ﻏﺬﺍ ﻭ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺑﺪﮔﻮﯾﻰ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﻭ ﮔﻔﺖ:»ﺍﻯ ﮐﺎﺵ ﻫﻤﻪ ﻣﺜﻞ ﺷﻤﺎ ﺍﻫﻞ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﻤﺮﺩﻯ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﺷﻮﻫﺮ ﻣﻦ ﺁﻫﻨﮕﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﻯ ﺑﻰﻋﻘﻠﻰ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﺼﻒ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺣﺎﺩﺛﻪ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﮔﺎﻩ ﺁﻫﻨﮕﺮﻯ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻣﺪﺗﻰ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻮﺧﺘﮕﻰ ﻋﻠﯿﻞ ﻭ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﮔﻮﺷﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺗﺎ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺷﻮﺩ. ﻭﻗﺘﻰ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺮﯾﺾ ﻭ ﺑﻰﺣﺎﻝ ﺑﻮﺩ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﺵ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻭﻟﻰ ﺑﻪ ﺟﺎﻯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﺁﻫﻨﮕﺮﻯ ﺑﺮﻭﺩ ﻣﻰﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺪﻧﺶ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﺎﺭﻯ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺩﺍﺭﺩ ﺳﺮﺍﻍ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮﻭﺩ. ﻣﻦ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﺎ ﻧﻤﻰﺧﻮﺭﺩ.... ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻢ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﺯﺩﻡ ﻭ ﺑﺎ ﮐﻤﮏ ﺁﻥﻫﺎ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺩﻫﮑﺪﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯿﻢ ﺗﺎ ﻻ ﺍﻗﻞ ﺧﺮﺝ ﺍﺿﺎﻓﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﻧﮑﻨﯿﻢ. ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﻭ ، ﺑﻘﯿﻪ ﻫﻢ ﻭﻗﺘﻰ ﻓﻬﻤﯿﺪﻥ ﻭﺿﻊ ﻣﺎ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺴﺘﻪﻫﺎﻯ ﻏﺬﺍ ﻭ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﺁﻭﺭﺩﯾﺪ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ. ﺍﻯ ﮐﺎﺵ ﻫﻤﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﺷﻤﺎ ﺟﻮﺍﻧﻤﺮﺩ ﻭ ﺍﻫﻞ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ! ﺷﯿﻮﺍﻧﺎ ﺗﺒﺴﻤﻰ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:ﺣﻘﯿﻘﺘﺶ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺑﺴﺘﻪﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻔﺮﺳﺘﺎﺩﻡ.ﯾﮏ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﺩﻭﺭﻩﮔﺮﺩ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﺎ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺣﺎﻟﺘﺎﻥ ﺧﻮﺏ ﻫﺴﺖ ﯾﺎ ﻧﻪ!؟ ﻫﻤﯿﻦ! ﺷﯿﻮﺍﻧﺎ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺯﻥ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﻰ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺑﺮﻭﺩ. ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ:ﺭﺍﺳﺘﻰ ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺖ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﺼﻒ ﺻﻮﺭﺕ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ ﺩﻭﺭﻩ ﮔﺮﺩﻫﻢ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ
تاریخ: جمعه 10 آذر 1391برچسب:داستان کوتاه,داستان عاشقانه,داستان ادبی,داستان واقعی,داستان آموزنده,داستان طنز,داستانهای کوتاه,
ارسال توسط نــاهـــــیــد
ﺍﻋﻀﺎﯼ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺳﺮﺥ ﭘﻮﺳﺖ ﺍﺯ ﺭﯾﯿﺲ ﺟﺪﯾﺪ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻦ:ﺁﯾﺎ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺳﺨﺘﯽ ﺩﺭ ﭘﯿﺶ ﺍﺳﺖ؟ ﺭﯾﯿﺲ ﺟﻮﺍﻥ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﯿﻨﻪ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﺪﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺣﺘﯿﺎﻁ ﺑﺮﯾﺪ ﻫﯿﺰﻡ ﺗﻬﯿﻪ ﮐﻨﯿﺪ؛ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺮﻩ ﺑﻪ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﻫﻮﺍﺷﻨﺎﺳﯽ ﮐﺸﻮﺭ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ:ﺁﻗﺎ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺯﻣﺴﺘﻮﻥ ﺳﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﭘﯿﺸﻪ؟ ﭘﺎﺳﺦ:ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯿﺎﺩ؛ ﭘﺲ ﺭﯾﯿﺲ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﯿﺪﻩ ﮐﻪ... ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻫﯿﺰﻡ ﺟﻤﻊ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺸﻪ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﻫﻮﺍﺷﻨﺎﺳﯽ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ:ﺷﻤﺎ ﻧﻈﺮ ﻗﺒﻠﯽ ﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﺗﺎﯾﯿﺪ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﭘﺎﺳﺦ:ﺻﺪ ﺩﺭ ﺻﺪ، ﺭﯾﯿﺲ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻗﺒﯿﻠﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﻣﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻮﺍﻧﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻤﻊ ﺁﻭﺭﯼ ﻫﯿﺰﻡ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺻﺮﻑ ﮐﻨﻨﺪ.ﺑﻌﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﻫﻮﺍﺷﻨﺎﺳﯽ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻪ:ﺁﻗﺎ ﺷﻤﺎ ﻣﻄﻤﺌﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺳﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﭘﯿﺸﻪ؟ ﭘﺎﺳﺦ:ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﯼ ﺑﮕﻢ؛ ﺳﺮﺩﺗﺮﯾﻦ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻣﻌﺎﺻﺮ! ﺭﯾﯿﺲ:ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯿﺪ؟ ﭘﺎﺳﺦ:ﭼﻮﻥ ﺳﺮﺥ ﭘﻮﺳﺖ ﻫﺎ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻭﺍﺭ ﺩﺍﺭﻥ ﻫﯿﺰﻡ ﺟﻤﻊ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ!
تاریخ: جمعه 10 آذر 1391برچسب:داستان کوتاه,داستان عاشقانه,داستان ادبی,داستان واقعی,داستان آموزنده,داستان طنز,داستانهای کوتاه,
ارسال توسط نــاهـــــیــد
آخرین مطالب